خرید بک لینک
امروز مرور خاطرات,مون:)

اونجایی که زهرا میگفت سارا بدو بیا و منم به بهونه ای که خودمم باورم نشد شامم نخوردم زود رفتم تو اتاق و جون عمم مثلا خواب

اومد سلام کردیم گفت من برم فوتبال ببینم بعدا میام

فک کنم کشید به پنالتی فوتبالش چقدر طولانی

من خواب.زهرا خواب.نیلو هم خواب

و _من اوووومدم..

+میخواستی الانم نیای:(

تا صبح جون کندم و ساعت6 سر یخچال بودم:))))))

حالا مثلا میخواستیم وحیدو امتحان کنیم که بفهمیم واقعا نیلو رو دوس داره یا نه...بهش خیانت نمیکنه!!!من و زهرا و نیلو و وحید تو یه گروه

اینقدر سوتی دادم!:(دیگه یکیش خیلی بد بود خیییلیا که دیگه خودم صلاح دیدم ارزوی خوشبختی کنم و لفت بدم...قبل اینکه بیرونم کنن...زهرام که بعد از من اومد

حالا جالبیش اینجا بود که نیلو خودش پیشنهاد داد بعد خودشم ناز میکرد و مزخرف مینوشت. اه اه اه دختره ی چندش

فقط اونجایی که به منو زهرا گفت من حریف زبون شما دو تا نمیشم!!!!:)))))مظلوم

ولی خدایی تو تمام این مدت پشت نیلو موند همه جوره...

+شب یلدا نیاد!!!اگرم بیاد کسی خونه ی ما نیاد فرداش امتحان دارم!!!چشم دیدن هیچ کدومتونم ندارم

+دو هفته عذاب وجدان یه موضوعی رو دارم...خدا کنه زن عمو ناراحت نشده باشه...اخه من صحبتم در مورد یکی دیگه بود..خاک تو سرم...دیشب فکر میکردم بهشون دوس داشتم سرمو از دست این حرفای بی فکرم بکوبم تو دیوارررر

برچسب: نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 11:59

صفحه بندی