همه ی داداش بزرگا اینجورین یا فقط تو؟؟؟
اینقدر فداکاری که دلت واسه این کنکوریه بلاتکلیف بسوزه و جایی نری؟
احساس میکنم یه جنگی،یه جدال خیلی نابرابری راه افتاده تو مغزمو داره همه چی رو بهم میریزه
خودم فکر میکنم،خودم میپرسم،خودمم جواب میدم
بعد عصبانی میشم،گریه میکنم،مینویسمو پاره میکنم،اخرشم یه اَه میگمو تمام
و کسی نیست که بشه بهش گفت،که تا اخرش گوش بده و تو فقط دلت خوش باشه به بودنش،حتی اگه سرزنشت کنه...
یه روزی همه ی این روزا فراموش میشه و بهتر،آرزوم حذف این لحظاته تو تقویم عمرم:)
خب دیگ یکم احساساتمون زد بالا
بریم ادامه ی زیست:)
برچسب:
نویسنده: آناهیتا جعفری