دیگه, داد نمیزنم اعتراضم نمیکنم این روزا فقط واسه شرایط واسه این همه ناسازگاریه دنیا و ادماش گریه میکنم و این بی سابقه ترین کار دنیاس واسه منی که همیشه نق میزدم حتی به کوچکترین موضوع
مامان و بابا فهمیدن تو مدرسه چه خبره و هی در حال نزدیک شدنو نصیحت کردنن...من هیچ کدوم از اینا رو نمیخوام...من سر قولم به تو وایمیستم و نمیرم دور این جور چیزا...بزار بگن پاستوریزه ام!!!
کلا بچه های کلاس ما امسال دارن گند میزنن به خودشونو درسشون...بابا تصور همه از کنکوریا اینه که کنار بکشن از افکار غیر درسی از حاشیه ها واین همه خطراتی که هست تو این سن اونوقت اونا......
سعی میکنم دور بشم از همشون دوباره بشم من و خودم :)
دخترعمه جانمان اونروز خودش اومده یه کتاب زبانی رو داده به من که بیا به دردت میخوره مال سال 83:(فکرشو کن چقدر عوض شده کتابا و اینا..بعد من اصلا وقت نکردم نگاش کنم ببینم به دردم میخوره یا نه!!!اصلا اشتیاقی ام نداشتم که برم سمتش همونجایی که اوردمش گذاشته بود حالا اونروز امده میگه بده کتابو!!!!
من که میدونم از این مهربون بازیایه ظاهری در میاره که دو روز دیگه, بعد کنکورم من کتابامو دو دستی تقدیمش کنم ولی کور خوندی!!!!!!!!!!!شده باشه اتیشش بزنم یا همشو بدم بازیافت کیلو 500 یا با همش موشک و قایق درست کنم میکنم ولی به تو نمیدمش!!!
در حالیکه همش به جونم بسته اس و فکر کنم اخرش برسم به اینجایی که واسه ندادنش به تو یه سال دیگه, پشت کنکور بمونم!!!!!!
امروز مدرسمون تعطیله
تولد پدرجانمونم که هست
تولدت مبارک پدرجان!
ایشالا هر چی زودتر از رو تخت بلند شی و.....
برچسب:
نویسنده: آناهیتا جعفری