معلم مدیریت ازم پرسید چرا نمیخوای بقیه نظرشونو دربارت بگن؟؟
گفتم انتقاد پذیر نیستم چون میترسم بعدا رو رفتارم باهاشون تاثیر داشته باشه!!!
و راستم گفتم...
با خودم فکر میکنم که اره تو همونی که....تو همونی که....و در اخر تو همانی, که دلم لک زده لبخندش را...چه سخت میخندم جدیدا.
دلم واسه گندم تنگ شده:(کاش میومدی و دوباره اون کامنتای طولانیت بود که با جون و دلم تک تک کلماتشو میخوندمو جواب میدادم
کی باورش میشه من با تمام عشقم به اون پنجره های قدیه اتاقم اینروزا دارم فکر میکنم چجوری از شرشون خلاص شمو تمام؟؟؟؟دوست دارم فقط من باشمو اون جایی که لحظه های متنوعی رو با هم گذروندیم دیگه هیچ کسو نمیخوام!!!!!
برچسب:
نویسنده: آناهیتا جعفری